√ همین که اَبــر در اوج آسمــان است و پــاکتریــن قطــرههاے بـــاران را در دل دارد . . .
دیگــر چــه غــم بــرایــش؛
کــه بــارانَ ش کجـا مے بـــارد؟
بـَـر
رمان درباره ی دختری به اسم فرشته است که خانواده اش میخوان اونو به اجبار و به خاطر پول و به اصرار نامادریش بدن به یه پیرمرده پولدار.در حالی که فرشته ۲۰ سالش بیشتر نیست.شب عروسیش قبل از عقد به کمک دوستش از خونه فرار می کنه و اینجوری مسیر زندگیش تغییر می کنه… …
فروردینیا میتونن باعث خوشحالیت بشن مثل مهران مدیری ....
میتونن حرف دلت رو بزنن مثل خسرو شکیبایی....
میتونن مغرور باشن مثل محمد رضا گلزار....
میتونن عاشق باشن مثل هایده....
میتونن غیر منتظره باشن مثل داوینچی....
میتونن مخرب باشن مثل هیتلر....
میتونن بخند در حالی که کوه غمن مثل چارلی چاپلین ....
اینا همشون فروردینین عزیز....
وجود یه فروردینی در زندگی هر کس نه تکرار میشه و نه تکراری..!!!!
همیشه اولین و بزرگترین اشتباه یه فروردینی زیاد محبت کردنه همین...
ما فروردینیا درسته اخلاقمون سگیه ولی مراممون از اون سگی تره ....!!!!
فروردینی بودن نه شناسنامه میخواد و نه کارت ملی و نه به فروردین به دنیا اومدنه...
هر وقت تونستی در مقابل توهین دیگران سکوت کنی...
هر وقت تونستی در مقابل سرد بودنشون گرم باشی!!!
اگه تونستی در مقابل نامهربانی های روزگار مهربان باشی!!!
اگه تونستی در مقابل این همه خیانت وفادار باشی!!!
اونقت اسم خودتو بذار فروردینی....♥♥♥
ساعت 3 نصف شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود . پسر باعصبانیت گفت چرا این وقت شب مرا ازخواب بیدارکردی؟ مادرگفت 25 سال قبل درهمین موقع شب تو مرا ازخواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت .وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت...ولی مادر دیگر دراین دنیا نبود.....
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )) دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت : خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت … اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم … اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم … معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا … و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …
بانو ناز و عشوه هایت مرا دیوانه میکند
لطفا موهایت را به دست باد نسپار
لبخندت را به کسی جز من تقدیم نکن
و مژگانت را در انظار همه تاب نده . . . !
.
.
.
.
علت جنگ : برق نگاهت . . .
سلاح جنگ : دستانم…
درست فهمیدی میخواهم هجوم بیاورم به سویت !
هر چه زودتر در آغوشم تسلیم شو . . .
گفته باشم من عقب نشینی نخواهم کرد !
میخواهم این حمله باشکوه را در تاریخ ماندگار کنم
.
.
.
.
وقتی رابطه ای با شناخت آغاز شود
“اعتماد” در میان آن شکل میگیرد
و زمانی که اعتماد وجود داشته باشه
رابطه مسیری صعودی را طی میکند . . .
و آنموقع است که تو کاملا معنی درست ” خوشبختی ” را درک خواهی کرد
.
.
.
.
دیگر نیازی به باران نیست !
مدت هاست که گل های باغچه را با اشک هایم آبیاری میکنم . . .
و چه شاداب میشوند این گل ها
.
.
.
.
شکسپیر راست میگفت
” مردها با چشم هایشان عاشق میشوند و زن ها با گوش هایشان ”
آری تو با صدایت مرا عاشق کردی و چه دلفریب است ریتم نفس هایت در پس حرف هایی که میزنی . . .
اعتراف میکنم تو بهترین قصه گویی هستی که مرا زود , غرق در خوابی شیرین میکند
.
.
.
.
کاش صبرمان در عشق همچون زلیخا
و پاک دامنی مان همچون یوسف عزیز مصر باشد . . .
.
.
.
.
دیگر آیینه ای در اتاقم نیست
زمانی که رفتی آن را از پنجره بیرون انداختم
وقتی تو نیستی دلیلی ندارد به خودم برسم
رژ بمالم , چشمانم را سیاه کنم و یا موهایم را آراسته . . .
دیگر شیشه ی عطرهایم خالی نمیشود
دیگر پیراهنم را غرق در بوی خوش نمیکنم
من زیبایی ام را فقط برای ” تو ” میخواستم
وقتی تو در کنارم نیستی
ترجیح میدهم همان دختر ژولیده ای باشم که در غم های خودش فرورفته
.
.
.
.
به وقت غم می آیی پیش ” من ” و شانه ای برای گریستن میخواهی
و هنگام شادی در آغوش ” او ” لبخند میزنی و دلبری میکنی
آخر این چه عدالتی ست ؟
.
.
.
.
بانو ناز و عشوه هایت مرا دیوانه میکند
لطفا موهایت را به دست باد نسپار
لبخندت را به کسی جز من تقدیم نکن
و مژگانت را در انظار همه تاب نده . . . !
.
.
.
.
علت جنگ : برق نگاهت . . .
سلاح جنگ : دستانم…
درست فهمیدی میخواهم هجوم بیاورم به سویت !
هر چه زودتر در آغوشم تسلیم شو . . .
گفته باشم من عقب نشینی نخواهم کرد !
میخواهم این حمله باشکوه را در تاریخ ماندگار کنم
.
.
.
.
وقتی رابطه ای با شناخت آغاز شود
“اعتماد” در میان آن شکل میگیرد
و زمانی که اعتماد وجود داشته باشه
رابطه مسیری صعودی را طی میکند . . .
و آنموقع است که تو کاملا معنی درست ” خوشبختی ” را درک خواهی کرد
.
.
.
.
راستش دیگر کسی نیست که شب های مرا بخیر کند . . .
اما شب شما همیشه بخیر و شادی . . .
.
.
.
.
نگاه هایمان ” هرزه ” شده اند
آغوش هایمان بوی ” هوس ” گرفته اند
قول هایمان ” بی اعتبار ” است
حرف هایمان ” خالص ” نیست
عشق هایمان ” پوشالی ” شده است
محبت هایمان ” قلابی ” شده
خوبی هایمان فقط ” تظاهر ” به خوبی ست
عبادتمان همه چیز است جز ” بندگی ” خدا . . .
رنگ و لعاب صورت ها هر روز بیشتر میشود
و رنگ و لعاب دل ها هر روز کم تر . . .
افکارمان ” غربی ” شده است
آزادی از نظرمان آزاد بودن پوشش است نه آزاد بودن عقیده ,
همه کارها را با پاداش میخواهیم
اما تا این که جزا ببینیم فریادمان به آسمان میرسد . . .
فرهنگ اصیل خودمان را کنار گذاشته ایم و فرهنگ به اصطلاح ” مدرن ” را برگزیده ایم
شلوار پاره میپوشیم چون ” مد ” است !
لباس های ساده و مناسب را کنار میگذاریم چون ” افت کلاس ” است !
شعار میدهیم بدون ” عمل ” . . .
قضاوت میکنیم بدون ” عدل ” . . .
سوال من این است ما در کدام نقطه از انسانیت ایستاده ایم ؟